دختركم چقدر اين روزها بي قراري
سلام ماماني روزهاي خوبي پشت سر نذاشتيم ماماني :(((
عيبي نداره اين نيز بگذرد
______________________________________________________________
اول از همه بگم ماماني چند روز دل درد شديد گرفته بود سرماخوردگي هم داشت دركنار همه اين حرفها
خيلي رووحيه اش الكي بهم ريخته بود.شايد براي كم خوني بود.
بابايي هم سرماخورده بود و واقعا هيچي كدوم مون انرژي نداشتيم
وايييييييي شيردهي و ضعفففففففف شديد كه ديگه نگو و و و و و و 
خيلي ناراحتم چون دو روز پيششششششش وقتي صبح بيدار شدم خيلي حالم بد بود طوري يك بار
چشمام بد جوري سياهي رفت .سريع زنگ زدم به زري مامان كه بياد و تو رو ببره
و من اوژانسي برم دكترم :(((((
و مامان زري اومد شما ساعت 11 برد و من رفتم دكتر كلي دارو داد و گفت بخور ...
و وقتي اومدم خونه مامان زري ساعت 6 غروب بود
و تو دختر قشنگم وقتي من ديدي خيلي غريبانه نگاهم كردي ..........
پريدم و تو رو بغل كردم
بوس كردم اما انگاري دلت پر بود اخه صبح قبل اومدن مامان زري سرت داد كشيدم و گفت !!!
ساكت شو!!! بميرمممممم اصلا توي حال خودم نبودم 


من ببخش دخترممممممممممممم
خيلي بد بود
اخيش اعتراف كردن چقدر حال ميده هاااااااااااااااااااا
در اخر مي بوسمت گلي از گلهاي قلبم


دختركم چقدر اين روزها بي قراري
